|
این چند جمله ی کوتاه رو یه جای دیگه نوشتم و دلم نیامد اینجا ننویسم: این مدت دلم برای همه تون یه ذره شده به خدا... ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 15:26 توسط مهناز عظیمی |
یکم: اولا بابت دیر آپ دیت شدنم یک عذر خواهی ویژه بدهکارم به همه ی دوستان جمیعا! راستش ممکنه این دیر به روز کردن تا بهمن ماه ادامه پیدا کنه ...خلاصه باید حسابی ما رو ببخشید. بگذارید به حساب این خورشت قورمه سبزی ای که در کاسه ی سر ما در حال طبخه ! نترسید بهمن ماه خبر خاصی نیست فقط می خوام یه کنکور ارشد کوچولو شرکت کنم همین. دوم: چنان حس نوستالژیکی نسبت به این عکس دارم که نپرس:
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 16:48 توسط مهناز عظیمی |
مثلا قرار بود امروز چهارشنبه 25 ام نمایش فیلم "کتاب قانون" با همکاری موسسه ی نسل آفتاب و انجمن منتقدان خانه سینما در ارس باران برگزار شود...که برنامه یه روز قبل! عوض شد و انجمن برای بچه ها اس ام اس داد که فیلم بی پولی سه شنبه (دیروز) پخش خواهد شد! دیدن دوباره ی بی پولی با حضور عوامل فیلم خصوصا لیلا حاتمی که برای بازی در این فیلم موفق به دریافت سیمرغ بلورین جشنواره فجر شد برای بنده خالی از لطف نبود. چرا که بعد از انتخابات با تخته شدن درب کانون فیلم خانه سینما سه ماه از دیدن فیلم و دوستان کانون فیلم محروم مانده بودم. واقعیت اینه که نشست دیروز به پای نشست های جنجالی خانه ی سینما نمی رسید... دیروز جلسه ی نقد فیلم بیشتر به گپ و گفتمان شباهت داشت تا نشست تحلیل گرانه. اما بچه های کانون فیلم خانه سینما قابلیت این رو داشتند که درست یه هفته مونده به انتخابات فیلم مستند پخش کنند و با نقد تحلیل هاشون ششتشوی سرتاسری بدهند! و هیچ کس هم یارای مقاومت در برابرمنطق قدرتمندشون رو نداشت. من هی می خوام به زندگی عادی م برگردم و دیگه از این حرفا نزنم ولی نمی دونم چرا نمی شه! کجا بودم؟ آها... حقیقت اینه که 6 سال پیش وقتی بوتیک اکران شد خیلی ها من جمله بنده از دیدن این فیلم ذوق زده شدیم...اساس این ذوق زده گی هم بر می گردد به ساخت فیلم . و نه به خاطر حرفی که دیروز حمید نعمت الله زد: شاید به خاطر تم غم انگیز و حال و هوای فیلم بوتیک بوده که شما مجذوبش شدید. فیلم بوتیک بر خلاف بی پولی سکانس به سکانسش خط سیرمشخص. قوی و دراماتیک داشت. فیلمنامه نویس به وقایع خیلی خوب پرداخته بود هیچ اتفاقی در فیلم وجود نداشت که زاید و بی معنی باشد... هر دیالوگی که از زبان شخصیت ها خارج می شد مفهومی عمیق و وابسته به تم داشت . و حتی جزئیات وآکساسوآر ها هم هر کدام نقش کمک کننده و حساب شده ای در انتقال احساسات به بیننده داشتند. ( به عنوان نمونه: عروسکی که شاپوری به جهان داد تا به اتی هدیه کند و آتشی که عروسک را در حال رقص می سوزاند و به بهترین وجه خشم جهان را به بیننده انتقال می داد یا دیالوگی که دوست بیمار جهان در مورد نابود شدن تخم لاک پشت ها گفت به نوعی نشان دهنده ی جهان بینی ظریف و حساس فیلمساز در فیلم بود.) اما ایرادی که در فیلم بوتیک وجود داشت پردازش شخصیت ها بود...ایرادی که به خاطر ساخت خوب فیلم از نظر ها دور ماند. شخصیتی مثله جهان در فیلم از ابتدا تا انتها گنگ باقی ماند...اینکه این ادم از کجا آمده برای چه با این گروه همخانه شده...و حتی حقیقتا چه احساسی نسبت به اتی در طول فیلم پیدا می کند هنوز هم برای من معماست... شاید چون این گنگی شخصیت با حال و هوای تاریک فیلم همخوانی داشت وهمین همگون بودن باعث شد که بیننده در ارتباط با کاراکتر ها به خاطر جا افتادگی خوب فیلم در ذهنش به مشکل بر نخورد حالا هر چه قدر هم که نویسنده در دادن اطلاعات در مورد شخصیت ها خساست به خرج داده باشد. اما در بی پولی قضیه درست بر عکس شد: یعنی شخصیت ها از پرداخت بسیار خوب و واقع گرا برخوردار بودند از ایرج و همسرش (بهرام رادان و لیلا حاتمی) بگیر تا شخصیت های فرعی مثله دوست تارک دنیای ایرج که با چند صحنه ی کوتاه به خوبی معرفی می شود و یا حتی سیامک انصاری که در لحظات حساس فیلم با دیالوگ های جذابش شخصیت خود را به خوبی به بیننده نشان می دهد. اما با وجود این شخصیت پردازی خوب، فیلم یک ایراد بزرگ و کاملا ملموس داشت و آن اینکه به هیچ وجه اتفاقات فیلم با تم هماهنگ نبود...به عنوان مثال غلوی که در مشکلات ایرج نمودار بود و او را تا آن حد دچار بیچارگی می کرد به هیچ عنوان با اتفاقات ساده و سطحی که در فیلم نمایش داده شد هماهنگ و قابل قبول نبود... مردی که از سمت طراحی لباس برای یک شرکت معروف کنار گذاشته می شود با آن همه ادعا و بلند پروازی اش چه طور به همان پیشنهاد کاری از طرف دوستی که تازه سر و کله ش پیدا شده با آن جا و مکان مشکوک و نا مطمئن اکتفا می کند. بعد از بی پولی به همه نوع کاری از گل سیب زمینی شستن بگیر! تا غریق نجاتی ( که خود این جزو نچسب ترین بخش فیلم است) تن می دهد الا گشتن دنبال کاری که مربوط به فن و رشته ی کاری خودش است. در جاهایی از فیلم گم شدن یک تکه طلا( که نقش استعاری از عشق گمشده ی بین زوج جوان فیلم را دارد که نباید فروخته می شد تا در آخر توسط شکوه پیدا شود و دوباره به گردنش آویخته شود) چنان کش و قوس می رود و لوث می شود که اصل مطلب (همان مفهوم استعاریک) از دستمان در می رود! تازه این مفهوم با نوع ارتباط بین زوج این فیلم اصلا هماهنگی ندارد چرا که ما در طول فیلم به این نتیجه رسیدیم که شخصیت مغرور و از خود متشکری مثله ایرج که حتی شب عروسی با همسرش برخورد درستی ندارد و همه ی هم و غمش کم نیاوردن از خانواده ی پول دار همسرش است احتمالا عشق به پول! باعث وصلت او با یک خانواده ی مرفه شده است و نه چیز دیگری . گمانم تنها دلیل سرگرم شدن ما با این فیلم بابت دیالوگ ها ی شخصیت ها و تکه پرانی ها و جوک نماهایی است که شخصیت ها با ریخت و قیافه و سر وضع خود از آن طنز موقعیت می سازند تا فیلم گویی بالاجبار به برچست طنز تلخ مزین شود. در پایان برای این فیلمساز خوب آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در فیلم بعدی ایشان این تنها شخصیت پردازی خوب بی پولی را با فضای دراماتیک خاصی همچون فیلمنامه ی بوتیک در هم آمیزد و یک اثر هنری برتر برای سینمای درمانده ی ما به ارمغان آورد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 15:49 توسط مهناز عظیمی |
دستای پینه بسته ی علی به همرا منه خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی ه قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علی ه تو کوچه های غربتم نشونی از مولا دیدن اهل محل سلامم و جواب سر بالا می دن! به من می گن علی کیه؟! علی امام عاشقاست به من می گن علی چیه؟! داغ دل شقایق هاست. + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 19:4 توسط مهناز عظیمی |
"پریا"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود زار و زار گریه می کردن پریا مثله ابرای باهار گریه می کردن پریا گیسشون قد کمون رنگ شبق از کمون بلند ترک از شبق مشکی ترک رو به روشون تو افق شهر غلامای اسیر پشتشون سرد و سیاه قلعه ی افسانه ی پیر از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد پریا گشنه تونه؟ پریا تشنه تونه؟ پریا خسته شدین؟ مرغ پر بسته شدین؟ چیه این های های تون؟ گریه تون وای وای تون؟! پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه می کردن پریا مثله ابرای باهار گریه می کردن پریا پریای نازنین چه تونه زار می زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگ غروب نمیگین برف میاد؟ نمیگین بارون میاد؟ نمیگین دیوه میاد می خورتون؟ نمیگین گرگه میاد یه لقمه ی خام کنه تون نمی ترسین پریا؟! نمیان به شهر ما؟! شهر ما صداش میاد...صدای زنجیراش میاد... آره زنجیرای گرون حلقه به حلقه لا به لا می ریزن ز دست و پا پوسیدن پاره می شن دیبا بیچاره می شن سر به جنگل ندارن جنگل و خار زار می بینن سر به صحرا ندارن کویر و نمک زار می بینن...
پریای خط خطی لخت و عریون پاپتی شبای چله کوچیک که تو کرسی چیک و چیک دم به دم تخمه می شکستیم و بارون میومد صداش تو ناودون میومد. بی بی جون قصه می گقت حرفای سر بسته می گفت قصه ی سبز پری زرد پری قصه ی سنگ صبور بز زنگوله به پا قصه ی دختر شاه پریون راستی: شمایین اون پریا؟! اومدین دنیای ما؟! حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه ی خاموش می خورین؟! که دنیامون خال خالیه؟! قصه و رنج خالیه؟!
دنیای ما خار داره بیابونش مار داره هر کی باهاش کار داره دلش خبردار داره. دنیای ما بزرگه پر از شغال و گرگه... دنیای ما همینه بخوای نخواهی اینه خوب پریای قصه مرغای پر شکسته آبتون نبود نونتون نبود؟ چایی و قلیونتون نبود؟ کی بتون گفت که بیاین دنیای ما دنیای واویلای ما؟! قلعه ی قصه تونو ول بکنین کارتونو مشکل بکنین؟! پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه می کردن پریا مثله ابرای باهار گریه می کردن پریا دست زدم به شونه شون که کنم روونه شون: پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن، دود شدن بالا رفتن، تار شدن، پایین اومدن، پود شدن پیر شدن، گریه شدن، جوون شدن، خنده شدن خان شدن، بنده شدن، خروس سر کنده شدن میوه شدن، هسته شدن، انار سر بسته شدن امید شدن ، یاس شدن، ستاره ی نحس شدن وقتی دیدن ستاره به من اثر نداره می بینم و حاشا می کنم بازی رو تماشا می کنم هاج و واج و سرد نمی شم از جادو هم سنگ نمی شم. یکیشون تنگ شراب شد یکیشون دریای آب شد یکیشون کوه شد و وزق زد تو آسمون تتق زد شرابه رو سر کشیدم پاشنه رو ورکشیدم. زدم به دریا تر شدم از اون ورش به در شدم دویدم و دویدم بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن همیای آواز می زدن دلنگ دلنگ شاد شدیم از ستم آزاد شدیم خورشید خانوم آفتاب کرد کلی برنج تو آب کرد خورشید خانوم بفرمایین از اون بالا بیاین پایین ما ظلمو نفله کردیم آزادی رو قبله کردیم از وقتی خلق پا شد زندگی مال ما شد از شادی سیر نمی شیم دیگه اسیر نمی شیم ها جستیم و واجستیم تو حوض نقره جستیم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 18:2 توسط مهناز عظیمی |
یکم: مراسم احیای حرم امام هم بعد از بیست سال لغو شد... *************************************************************************** دوم: بدون شرح: + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 16:24 توسط مهناز عظیمی
"مسعود" مسعود یه الف بچه بود که از فرط خنگی از مدرسه اخراجش کردن! بابا که برادر 7_8 سال بزرگترش بود قسم خورده بود که تو تابستون طوری دیکته و ریاضی رو باهاش کار کنه که شهریور قاطی بچه های متفرقه نمره ی اول رو بیاره... وقتی یه روز گرم تابستون سر تمرین دیکته دید یه لغت ساده رو نمی تونه از رو بخونه شک ش برد...بلند شد رو دیوار حیاط نوشت : کتاب. گفت: مسعود جون اینی که نوشتم رو بخون... مسعود نتونست. اونقدر چشماش ضعیف شده بود که لغت به اون درشتی رو هم تار میدید .3 سالی می شد که درسش اونقدر افت کرده بود! 3 سال و هیشکی حالیش نشده بود این بچه چشماش ضعیفه. برا مسعود که عینک خریدن...قسم بابا قسم راست از آب در اومد. بعد تو یه مدرسه ی خوب ثبت نامش کردن و تخته گاز رفت جلو. روزی که دانشگاه شیراز مهندسی شیمی قبول شد کل فامیل دهنشون 6 متر باز موند و له له می زدن مسعود یکی از دختراشون رو نامزد کنه... اما مسعود سگ غرور تر از این حرفا بود. بابا بزرگ که همیشه پز پسراشو به فامیل می داد با کلی افتخار مسعود رو راهی شیراز کرد. 2 سال بعد بابا که تازه استخدام وزارت نیرو شده بود یه نامه ی مهر و موم شده از شیراز براش آوردن و نخونده تقدیم ستاد حزب رستاخیز وزارت خونه کردن...اونموقع ها بابا واسه اجازه ی استخدام چون نماز می خوند باید یه مدرک معتبر از ضد شاه نبودنش تقدیم کار گزینی می کرد و بهترین مدرک عضویت تو حزب رستاخیز بود که تازه تاسیس بود و با وجود برچسب شاهنشاهی خیلی کاری به کارش نداشتن . اون روز که دبیر حزب وزارتخونه بابا رو خصوصی تو دفترش خواست حتی به مغز بابا هم خطور نمی کرد این نامه ازکمیته ی ساواک زندان شیراز باشه. نامه رو که باز کرد دستخط مسعود رو شناخت. انگار یه پارچ آب جوش ریخته باشن رو سرش. دبیر حزب اونقدر معرفت داشت که قضیه رو مسکوت بذاره و جایی لو نده.حتی از نفوذش استفاده کرد تا واسه بابا دو روز حق ماموریت به شیراز رو بگیره تا کسی از سفر رفتن بابا تو اون وقت سال شک نبره. بابا که رفت شیراز هیشکی تو تهران خبر نداشت اونجا چی می گذره. دو روز ماموریت بابا دو هفته طول کشید. دم زندان بهش گفته بودن واسه ملاقات باید رئیس کل رو ببینی که راس یه ساعتی با ماشین از درب اصلی خارج می شه. بابا با نامه دم درب زندان صبح تا شب الاف یه اجازه ملاقات بود . روز ششم رئیس رو دید و جلو ماشینش سد معبر کرد. با کلی از و چز و التماس اجازه ی یه ملاقات یه ربع ه رو دادن بش. بابا رو بردن پشت ساختمون زندان...بند زندانی های سیاسی که پرت ترین و لونه سگ ترین جای زندان بود. دیدارشون اینطوری بود که یکی اول سالن باشه یکی ته سالن...بابا حتی نمی تونست مسعود رو بشناسه...لاغر . چشای گود رفته .هیکل یه پارچه استخون شده. دهن خشک و بی جون و نا واسه حتی یک کلمه حرف زدن. اما مسعود کله خر تر از این حرفا بود. اونقدر اسب بود که می خواست همونجا آدرس و شماره تلفن بعضی از هم بندی هاش رو بده واسه خبر رسونی به خانواده هاشون. بابا کشت خودشو تا مسعود اون دهن ش رو ببنده. بابا تو اون مدت شبا رو تو خوابگاه دانشگاه قاطی همکلاسی های مسعود می گذروند. دانشجوها از طریق بابا فهمیدن حدود 35 نفر از بچه های دیگه رو هم که مثله مسعود یک ماه ناپدید شده بودن دستگیر کردن. بابا که رسید تهران به کل خانواده گفت مسعود عید نمیاد تهران چون امتحان داره و نمی تونه و از این حرفا... تنها کسی که از این جریان با خبر شد...تازه دامادشون بود که خود اون هم یه موقعی سیاسی بود و بعد ازدواج سرش به سنگ خورده بود و فهمیده بود این چیزا واسه آدم نون و آب نمی شه...روزی سه وعده به بابا زنگ می زد و عالم و آدم رو نفرین می کرد! بابا و دامادشون 4 ماه تموم سگ دو زدن تا از هر طریق و راهی شده مسعود رو آزاد کنن... نتونستن. تابستون شد. قرار شد به بابابزرگ چیزی نگن چون داروی قلب می خورد. اما به مادر بزرگ...چاره ی دیگه ای نداشتن. مامان بزرگ هر وقت یاد اونوقتا می کنه می گه: طالع من از جوونی سیاه بود ...اون از بابابزرگت که سنگ مصدق رو به سینه میزد و بعد کودتا خونه نشین شد. اون هم از مسعود. مامان بزرگ یه روزه ساک بست که راهی شیراز بشه. هر چی بابا و شوهر عمه م التماسش کردن گوشش بدهکار نرفت که نرفت.بابا قبل رفتنشون با یه رفیقی به نام "معقول" که ارتشی بود وبا یه تیمسار کت و کلفت تو شیراز دوست جون جونی بود هماهنگ کرد که اجازه ی ملاقات بگیره واسه رئیس ساواک شیراز. مامان بزرگ حسابی قات زده بود و می گفت : من فقط می خوام رئیس ساواک رو ببینم. روزی که مامان بزرگ رو تو ساختمون ساواک راه دادن بابا از ترس به هر کی می رسید می گفت مامانش یه تخته ش کمه! بعد چندین ساعت معطلی و از این اتاق به اون اتاق شدن مامان بزرگ رو بردن تو یه اتاق که به قول خودش یک مردک کچل و گر پشت میزش نشسته بود و نمی شد درست صورتش رو دید. مامان بزرگ اونو که دید شروع کرد: آقا من از جوون های شهر شما شکایت دارم. من بچه م رو واسه درس فرستاده بودم اینجا اینا سیاسی ش کردن...! ما کل خانواده مون هیچ وقت قاطی این افراد ضد وطن نبودیم و نشدیم!...ما تو دهن هر کی ضد اعلی حضرت باشه می زنیم!... بچه ی من تا هفت جدش شاه پرست بوده!...اینا خرابش کردن به خدا... بابا هنوز هم وقتی یاد اون روز می افته از خنده اشک به چشماش میاد. مسعود رو یکسال تو بند نگه داشتن و آخراش با وساطت معقول و رفقای کله گنده ش آزاد کردن اما به عنوان یه دانشجوی اخراجی. بعد انقلاب مسعود با بهترین همکلاسی شیرازی خودش ازدواج کرد . تونست تو بهترین دانشگاه ها تا دکترای شیمی ادامه تحصیل بده و همزمان تو یه شرکت پتروشیمی تهران و اصفهان فعالیت جدی داشت. رفقاش همه مدیر و معاون وزیر شدن. اما خوشی های دنیا همیشه کوتاهه... سال 73 یه هواپیمای مسافر بری تهران به اصفهان که مسعود و یه عده ی زیادی از رفقاش با اون عازم ماموریت بودن سقوط کرد و پودر شد . بعد قدر یه مشت خاکستر تحویل خانواده ها دادن که به جای نعششون دفن کنیم. زن مسعود با جنازه ،عینک ته استکانی مسعود رو هم دفن کرد تا خیالش راحت باشه وقتی میاد سر قبر بوی مسعود خودش رو بده. سه ماه بعد از مرگ مسعود بابابزرگ دق کرد. چشمای مامان بزرگ آب سیاه آورد و خونه نشین شد. سوی چشمای بابا هم حتی از اون وقت های مسعود کمتر شد. + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 13:55 توسط مهناز عظیمی |
|